|
آن که بی باده کند جان مرا مست کجاست؟!
|
چندی پیش یکی از بزرگان محفل خاطره ای را با ما سهیم شد و می گفت همیشه عادت داشته که سر کار بعد از ناهار سجاده را می انداخته و به نماز می ایستاده و بعد با خدای خود سخن می گفته و خواسته های خود را یکی، یکی می گفته ولی اخیرا به جای این کار سجاده را که می اندازد، می نشیند و رو به خدا می کند و می گوید:ٰ حالا تو با من حرف بزن، چرا همیشه من باید با تو حرف بزنم؟! بگو، من میشنوم! ٰ زمانی که خودش این خاطره را تعریف می کرد می توانستیم از صورتش خواند که بعدش چه شنیده!
و من هم بعد از مدتی توانستم چنین حسی را تجربه کنم! فوق العاده بود، زمانی ما در آن جنگل ها(نوروز امسال را میگویم) به سمت امامزاده ای که آنجا بود می رفتیم، در آن زیبایی ها می توانست خدا را دید، بویید و صدایش را شنید. در امامزاده که رفتم برای اولین بار نشستم و فقط شنیدم. او حقیقتا همیشه با ما سخن می گوید ولی ما نمیشنویم. بعد که از امامزاده آمدیم بیرون در حیاط امامزاده مارمولکی روی درختی نشسته بود. ما جمع شده بودیم دور درخت تا آن مارمولک را ببینیم، یکی از خانم های محلی آنجا آمد تا ببیند ما داریم چه کار می کنیم و زمانی که دید داریم به این مارمولک و درخت نگاه می کنیم گفت: ٰ اینها هم دارند زیارت می کنند.ٰ و من غبطه خوردم...
به آن مارمولک، به آن درخت و تمام جنگلی که در حال زیارت و ذکر بودند غبطه خوردم. و به آن زن دهاتی غبطه می خورم که بدون خواندن این هم کتاب و بدون این همه جلسه و سمینار و محفل همیشه در آن زیبایی هاست و همیشه خدا را می بیند و شاهد ذکر گفتن درختان و علف هاست، شاهد به پا داشتن نماز مارمولک ها و شکر گفتن درخت هاست.
جای شما خالی – پویا پاک نژاد(نوروز ۱۳۸۸)
